تبليغاتX
سایه روشن
قلممو ول میکنم هرچی که خواست بنویسه
 یه حس جدید

چه در دل من

چه در سرتو

من ازتـو رسیدم به باور تـو

تو بودی من به گریه نشستم

برابر تو بخاطر تــــــــو به گریه نشستم

بگوچه کنم...

با تو شوری درجان

بی توجانی ویران

از این زخم پنهان می میرم

با من در باران

یادت دردل طوفان

با تو امشب پایان می گیرم

نه بی تــو سکوت

نه بی تــو سخن

به یادتـــوبودم به یادتــــومن

ببین غم تورسیده جانا دریده به تن

ببین غم تورسیده به جانم بگو چه کنم...

با تو شوری در جان

بی تو جانی ویران

از این زخم پنهان میرم...

 می میرم ...

|+| نوشته شده توسط تیاربگ در جمعه سی ام اردیبهشت 1390  |
 تولدت مبارک

سلام امروز تولد یکی از دوستای عزیزمه!

اینم عکسشه که گذاشتم!

تولدشو بهش تبریک میگم و امیدوارم زنده و سلامت و همیشه موفق و خوشبخت باشه!

|+| نوشته شده توسط تیاربگ در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390  |
 یه جمله زیبا!!!

وقتی لب فرو می بندیم و سخنی نمی گوییم، غیر قابل تحمل می شویم و آنگاه که زبان می گشاییم، از خود دلقکی می سازیم...!


"هرتا مولر" رمان سرزمین گوجه های سبز

|+| نوشته شده توسط تیاربگ در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390  |
 بغض6/1/90
بازم مثل همیشه از روی عادت سلام

الان که میخوام این مطلب رو بنویسم خیلی حالم گرفته اس!و دارم یه آهنگ با این حال و هوا گوش میدم از بیژن(بغض)

اواخر ۸۹ بخاطر درسترسی نداشتن به اینترنت نتونستم تا ۶/۱/۹۰ چیزی بنویسم !البته از ۶/۱/۹۰ هم نتونستم تا الان چیزی بنویسم!یعنی نمیدونستم از چی بنویسم!از دوستی که نیست بنویسم؟

از بی خبری از دوستی بنویسم که ...

بخدا سخته!!!همه چی سخته!هم نبودش!هم درباره اش نوشتن!هم بهش فکر نکردن!

از ۶/۱/۹۰ هر روز به وبلاگش سر میزدم!چرا آپ نمیکرد؟من باعثش شده بودم؟ کارش زیاد بود و وقت نمیکرد؟

بخاطر x بود؟یکم نگران شدم!دستم سمت گوشی میرفت و دوباره پس میکشیدم!

تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که واسش دعا کنم!ولی بی قراری رو چکار میشه کرد؟

ای کاش میشد مثه قبلا که میرفتم تو حیاط آموزشگاه و از دور سر کلاس میدیدمش  و خیالم راحت میشد الانم میرفتم محل کارش حتی از دور میدیدمش!

ولی بعد چندروز یعنی ۱۰/۱/۹۰ یه مطلب گذاشت!((با بعضی تغییرات!))

خوشحال شدم!بخاطر اینکه باز نوشت!باز بودنه معنی پیدا کرد!

دیگه تحملم تموم شده بود و پنجشنبه 18 فروردین 1390 ساعت 10 و 16 دقیقه و 21 ثانیه رفتم و واسش از دلتنگیام گفتم!اونم دلش تنگه!

بازم مثه همیشه اینقد خوب بود که واسم دعا و آرزو کرد!

ولی نمیدونم چرا لبام واسه دعا و آرزو واسش باز نمیشه؟شاید البته شاید که نه حتما خدا از دلم خبر داره!میدونه که بهترینارو واسش میخوام با تنی سالم زیر سایه پدرو مادر مهربونش!

 

|+| نوشته شده توسط تیاربگ در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390  |
 اضافیه(ماه جون)
سلام

این مطلب ، ادامه و اضافه شده ی پست قبلیه(طلوع)!

همیشه واسه دیدن ماه به اسمون نیگاه میکنم و هرشب دنبالش میگردم!

یه شب بعد از نوشتن مطلب طلوع بود تو اتاق نشسته و طبق معمول به

هیچی فکر میکردم که یهو چشمم از پنجره اتاق به اسمون افتاد!ماه که همیشه

واسه دیدنش اسمونو زیرو رو میکردم این دفعه با حالت دمق و صورت کامل که مثه

 ماه شده بود داشت منو نیگاه میکرد!!!

یه لحظه خوشحال شدم و رفتم تو حیاط که خوب ببینمش و سلام کنم که دیدم با

حالت لب ورچیده نیگام میکنه!

ازش پرسیدم ماه جونم فدای صورت ماهت بشم چیه چرا دمقی؟

با حالت نازو کمی گرفته گفت تو پست قبلیت همش از خورشید خانم گفتی پس من چی؟

مگه من موقعه ای که کامل میشم شبو روشنو مهتابی نمیکنم؟

مگه خوبیها و حالت عشقانه ، عارفانه و شاعرانه رو  به من نسبت نمیدن؟

مگه رمز بین کسایکه همدیگرو دوست دارن نیستم؟

اصلا مگه من ماه نیستم؟

منکه دلیل دمقی ماه جونو فهمیدم اول دلداریش دادم و ازش معذرت خواهی کردم!

گفتم تو پست جدید در مورد تو مینویسم!

گفتم ماه من خودتو ناراحت نکن واسه پوستت ضرر داره!

توهم خوبی ، توهم نازی ، تو هم امید میدی!

با خودم فکر کردم ما که ماه رو هم داریم!!!من خودم وقتی ماه کامل میشه خیلی

خوشحال میشم و اون ماهو تقدیم میکنم و نسبتش میدم به یکی از دوستام!

پس یعنی خوبه!یعنی عالیه!

میشه ماه رو به هر شکل و هرشبی دید و از اونم لذت برد!اونم خوبه!

"اصلا همه خوبن مگه خلافش ثابت بشه"!!!

ماه هم طلوعش قشنگه!تو منطقه ما بدلیل کوه های اطرافمون خورشد و ماه

هردوتاشون از پشت کوه در میان!موقعه ای که ماه جون میخاد در بیاد با یه نازو

کرشمه ای و با چه فیسو افاده ای بالا میاد و  نوید یه شب پر ارامش رو میده!

میگه خورشد که رفت بخوابه منکه هستم!هواتونو دارم از زندگی لذت ببرید و ارامش

 شبهارو بهتون میدم!

امیدوارم ماه جون از با این مطلب از دلش دراومده باشه!

و از تمام ستارگان و کواکب و کهکشانها  و اجرام اسمانی تقاضامندیم گله گذاری و

اعتراض نکنن که خورشید خانم و ماه جون به نمایندگی از بقیه اسمشون برده شده!

در اخر به این میرسیم اگه بخوایم از زندگی لذت ببریم از هر فرصت ، اتفاق ، لحظه و

مسائل روزمره باید استفاده کنیم و به سمت شادی و خوب بکار بگیریم!

ایناهم با یه حس خوب بدست میاد!

امیدوارم روزاتون روشن روشن و پر از طلوع و شبهاتون مهتابی و پر ارامش باشه!

از زندگی لذت ببرید و همیشه شاد باشید و لبتون خندون

 

feel good

                                           

                                             (حس خوب)

|+| نوشته شده توسط تیاربگ در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389  |
 طلوع
سلام

در ادامه گشتن پی ساز ، دارم به این نتیجه میرسم که چقد در مورد مشکلاتم

میگم؟؟؟

شاید خودمم زیاد از این ساز خوشم نیاد ولی چه کنم وقتی میاد سراغت باید بگی

وگرنه...!

تو این یکی دو روزه فکر کردم بعضی موقع ها خسته شدن بد نیست!

مدتیه از مشکل و ناراحتی خسته شدم!به یه تجدید روحیه و بهتر شدن روحیه احتیاج

 دارم!

هیچ تضمینی نیست این حس گذرا نباشه و غم دوباره سراغم نیاد!

ولی این چند روزه دارم سعی میکنم یکم شاد و دور از هر نوع فکر غم آلود باشم با

اینکه همچنان هستن و گردنکشی میکنن!

میخوام به این برسم بعضی وقتا یه چیزای مثه طلوع خورشیده!

طلوع همیشه با خودش امید و سر زندگی میاره!نوید یه شروع دوباره اس!

تویه زندگی ما بعضی اتفاقا مثه همون طلوعه اس!و شاید این ماییم که باید اونو ببینیم

 و ازش لذت ببریم!

بعضی طلوع های زندگی مثل طلوع های قطب شمال میمونه خیلی ضعیف ، کم ،

 کوتاه مدت و کم نور!لذت های طولانی و بزرگ زندگی گاهی دیدن و بهم چسبوندن 

 همین طلوع های قطب شمالیه!!!

چند روزه خودم این نوع اتفاقات یا همون طلوع هارو دارم میبینم!شاید میخوام ببینم

که میبینم!خداروشکر بهترم!

نمیدونم چند درصد دست خود آدمه که بعضی وقتا نمی خواد طلوع رو ببینه و

چشماشو میبنده و در همون حس بد و ناراحتی بیشتر غرق میشه!

نمیدونم درک اشتباه ماست که اینجوری میشیم یا واقعا مشکلات بزرگتر از توان ما

هستن!در هر صورت قدرت تصمیم گیری با ما آدماس!

امیدوارم این حسو چند وقتی داشته باشم و خدا کمکم کنه!

امیدوارم خدا روزای تابستونی پر از آفتاب شادی و امید رو تو زندگیمون زیاد کنه و

کمک کنه طلوع های هرچند کوچیکو ببینیم و ازشو لذت ببریم!

یه دوست خوب هم یه طلوعه!

 

|+| نوشته شده توسط تیاربگ در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389  |
 انتظار
سلام

اصل حال ملت چطوره؟خوبین ایشالا؟روزگار بکام هست؟

امیدوارم خوب باشین و روزگار بکامتون باشه!

تا حالا انتظار کشیدین؟همیشه انتظار خوبه؟

مدتیه منتظر به پایان رسیدن یه مرحله از زندگیمم!تا این مرحله تموم نشه وارد شدن به مرحله بعدی مشکل میشه!قرار بود هیجدهم همین ماه تموم شه ولی افسوس که سه ماه دیگه باید منتظر باشم تازه اگه اتفاق دیگه ای نیوفته!

انتظار وارد شدن به مرحله بعدی نه به این معناست که مرحله بعدی حتما خوبه و بهتر از الانه!ولی چون منتظرش بودم  و انرژیمو تقسیم کرده بودم باید بهش میرسیدم!همیشه شروع یه مرحله جدید جالب و جذابه حتی اگه خیلی هم سخت باشه!خیلی واسه گذشتن از این سه ماه تلاش کردم ولی به هر دری که زدم نشد که نشد!شاید حکمتی در کاره!آخه تا حالا هرچی از خدا خواستم بهم داده!ولی موضوع سر ظرفیت کم ما ادماس!

من واسه خودم نوزدهم این ماه رو روز نحس اسم گذاری کردم!

چون شروع سه ماه تحمیله و مثه این میمونه که سه ماه از زندگیتو ازت بگیرن!اگه تو اون سه ماه که مال خودته هیچ کار هم نکنی باز مال خودته!ولی موقعه ای ازت بگیرنش خیلی غیرقابل تحمله!

تو این چند روزه خیلی بهم سخت گذشت وناراحت بودم!البته الانم هستم ولی یکی از دوستام کمکم کرد و میکنه که با این موضوع کنار بیام و یکم بصورت بیخیالی از کنارش بگذرم!هرچند منو این موضوع یا مشکل باهم سر شاخ شدیم و زور روزگار بیشتره!

تو همین زورازمایی با روزگاره که احساس میکنم دارم به عقب حرکت میکنم!و این یعنی ضرر!

موقعه ای که شدید ناراحت میشم رنگم سیاه میشه،سکوت میکنم ،به پوچی میرسم و کلا معلومه حال وهوام طوفانیه و متاسفانه کاری از دستم ساخته نیست!بدی متولدین اسفند هم همینه حد وسط ندارن!یا شادن و خوب یا غمگین و ناراحت!بخاطر یسری مسائل تو این چند وقته اینقد این حالت ناراحتی و دمقی تکرار شد که تقریبا همه بیخیالم شدن!بجز دوتا از دوستام!

یکی از دوستام ناخدای ماهریه!افکارش،اراده اش،امیدش،تجربه اش،و راهکاراش به این طوفان ها می چربه!خیلی کمکم کرده و ازش ممنونم!با اینکه خودش مشکل داشت تنهام نذاشت و روی حال بد من تاثیر مثبت گذاشت!یه دوست خوب یعنی همین!دمش خیلی گرمه!

به توصیه همین نازنین دوستم میخام این مدت رو اگه بتونم و دوباره به پوچی نرسم با بیخیالی و سرگرم شدن بگذرونم!تو این چند وقته مطالعه ام هم کمتر شده و باید تمرکزمو بالا ببرم و هر کاری که گذشت زمان رو واسم اسون کنه انجام بدم!

آقای هفت هم مسافرت تشریف دارن و ازشون بیخبریم اگه بیادش ازش کمک میگیرم و مطمئنم تاثیرگزاره!

برام دعا کنین!

پیشنهاد بدین!

خوش بگذرونین!

و خدا حافظ

|+| نوشته شده توسط تیاربگ در جمعه بیستم اسفند 1389  |
 رفتن بر باد
می بارد از آسمان غم

می روید از زمین هم غم

شلوغ آدم های تنها

و محبت چقدر کم!

چه سخت است زندگی

چه تلخ است عاشقی

و چه بی معنی میگذرد روزگار

آمدن-رفتن

رفتن از یاد

               رفتن بر باد

                              شده ایم نا شاد

                                                  که بر فلک فریاد...

 

دل آدم میگیرد

وقتی آدم دلگیر میشود!

فریاد "تنها" تعبیر میشود

زمان موقع بی کسی را نشان میدهد

مکان جایست که آدم های تنها آنجا را شلوغ کرده اند

جمعیتی به اندازه افکار پوچ

اندیشه هایی که نیست!

|+| نوشته شده توسط تیاربگ در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389  |
 تولد
سلام

امروز ۱۴/۱۲/۱۳۸۹سال روز تولد منه!

از طرف همتون به خودم تبریک میگم!

دیگه مقدور نشد دور هم باشیم و جشن بگیریم یه کیک گرفتم به نمایندگی از شما خودم خوردمش!و از طرف شما واسه خودم دست زدم و کلی ازینکه دورم توهمی شلوغ بود ذوق زده شدم!

در ۲۳ سال پیش یعنی ۱۴اسفند۱۳۶۶روز جمعه ساعت" ۱۴۰۰"معادل ۴مارس ۱۹۸۸ میلادی من جهان هستی را با متولد شدنم مشعوف و شادناک کردم!

دقیقا" ۲۷۵"ماه"۱۲۰۰"هفته"۸۴۰۱"روز و"۲۰۰۲۱۳"ساعته که متولد شدم!و اگه عمری باشه ۳۶۴روزه دیگه تا سال روز تولد دیگه ام مونده! 

۲۳ سال گذشت!اگه مقدر باشه که بگذره بقیه اشم میگذره!تا حالا سعی کردم مفید باشم و کاری کنم که سرم تو زندگیم بالا باشه!لطف خدا همیشه کمکم کرده و تنهام نذاشته!

با نا ملایمات زندگی هم ساختم!ولی چون تو زندگیم هدف دارم به اینده خیلی امیدوارم!و مطمئنم با پشتکارم و لطف خدا و دعای عزیزام به هرانچه که بخوام میرسم!

امیدوارم خدا به زندگیمون ارامش بده!و از خدا شادی از ته دل و خنده از سر شوق رو براتون خواستارم!

|+| نوشته شده توسط تیاربگ در شنبه چهاردهم اسفند 1389  |
 هفت...
سلام

امیدوارم حالتون خوب باشه

میخوام ایندفعه در مورد یه موضوع جدید بنویسم!

هفت...عكس بچه هاي ناز - عکس های زیبا از کوچولوهای مامانی

اره هفت چیزیه که ایندفعه میخوام بگم!

در مورد عدد هفت خیلی صحبت شده و نوشته شده!بعضی وقت ها از هفت به قداست یاد میشه بعضی وقت ها هم یه لغت بی جون واسه راه افتادن کاراس!میتونه اسم یه برنامه سینمایی باشه!و و و  کلی کارایی و مباحث مختلف درباره هفت!ولی بعضی موقع ها هم یه اسم رمزه!

اره یه اسم رمز!هفت ما اسم مستعار یه بچه اس!چون هفتمین نوه یه خاندانه!

ولی به همین ختم نمیشه!بعضی موقع ها اسباب خنده میشه!گاهی اعصابو بهم میریزه!

شیرین کاریاش جالب و بامزه اس!گندکاریاشم به نظر من جالبه ولی بامزه نیست!

من هفت رو ندیدم!

ولی یه زمانی بهش میخندم!یه زمانی از دستش کلافه میشم!یه وقتایی از مشکلات روزمره فارغم میکنه!میبردم به بچگیام!البته فقط واسه من اینجوری نیست!هفت اسمش کاراش حرکاتش بهانه های هستن آدم گریزی بزنه به دنیای که نباید درش به مشکلات فکر کرد و درگیر غیر پاکی و خوبی بود!

هر کدوم از ما میتونه یه هفت تو زندگیش داشته باشه!شایدم هشت یا نه یا...

مهم اینه موقعه ای که داری با بازی زندگی به اشتباه به عنوان یه مبارزه سرشاخ میشی و یادت میره زندگی یه جاهاییش نمیگیم همش ولی یه جاهایی ازش قشنگه هفت به یادت میندازه که زندگی دوندگی و استفاده نکردن از لذتها نیست زندگی قشنگه و میشه زندگی کرد!!!ساختن و شکلگیری هفت و هفت ها اسون و استفاده کردن ازشون لذت بخشه!

پیشنهاد میکنم واسه از یاد بردن هرچند کوتاه مدت مشکلات و دغدغه های زندگی یه هفت بسازید و از هفت و زندگی لذت ببرید!

من و دوستم یه هفت داریم!یه هفت که خیلی بیشتر از هفته!همیشه پیش دوستمه ولی شخصیت هفت مشترکه!بیشتر خوش بحال اونه!ولی اونم حسشو تقسیم میکنه!یعنی یاد گرفتیم رفیق همه لحظات باشیم!و هفت هم یه لحظه ی ناب و کارسازه!

به امید زیاد شدن شخصیت های هفت تو زندگی تون!

راستی شمام مثه هفت تو زندگیتون دارید؟

|+| نوشته شده توسط تیاربگ در شنبه چهاردهم اسفند 1389  |
 
 
بالا